ریحانه ریحانه ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

ریحانه عسلی

برگی از خاطرات....

باشروع شدن پاییز امسال من خیلی خاطره ها برام زنده شده . پارسال دقیقا اول پاییز بود که تو 40روزت بود و من به همراه تو ، نازنین دخترم، برگشتم خونه خودمون. بعد از 40 روز کمک گرفتن از مامان جون و خاله ها و آقا جون ، تنها شده بودیم. چند روز اول خوب بود ولی از روزهای بعد فهمیدم که اداره کردن یه نوزاد چند روزه و انجام کارای خونه خیلی مشکله.البته بابا خیلی کمک میکرد ولی بازم کم بود.... تو همش دوست داشتی بغل من باشی و منم کلی کار داشتم. همچین که زمین میذاشتمت جیییییییییییغ که بیا منو بغل کن. شبا از درد کتفام خوابم نمیگرفت . حالا همه ی اینها به کنار ، تو شبا خیلییییییییییی دیر میخوابیدی. ساعت 3.... ساعت 4.... هر وقت که عشقت می کشید. شبانه روز من برع...
13 آبان 1391

خواب شیرین فرشته کوچولو

دختر گلم ،تقریبا یه هفته ای میشه که تو اتاق خودت میخوابی. اولش فکر میکردم که برات خیلی سخت باشه و تا عادت کنی طول بکشه ولی خدارو شکر از همون شب اول راحت خوابیدی و تا حالا مشکلی نداشتی. البته تو مدت خوابت چند بار بیدار میشی و من میام شیرت میدم و دوباره زود میخوابی. ولی یه وقتایی خیلی کار جالبی انجام میدی. وقتی بیدار میشی میای تو اتاق ما، صدام میزنی و بهم اشاره میکنی که بیا. یعنی بیا بریم تو اتاق خودم منو بخوابون. الهی فدات شم با این شیرین کاریات . و این برام جالبه که نمیخوای تو بیای پیشم بخوابی ، از من میخوای که بیام پیشت شبای اول خیلی جدایی از تو برام سخت بود. اصلا خوابم نمیگرفت و مدام میومدم بهت سر میزدم(آخه وقتی پیشم بودی، صدای نفس ک...
21 مهر 1391

سفر ریحانه به دزفول(زادگاه مامان و بابا)

سلام فرشته زیبای زندگیم خوشحالم از اینکه فرصتی شده تا دوباره برات بنویسم. الان تقریبا یک ماهی میشه که سفر بودیم و تازه برگشتیم خونه. میخوام برات تعریف کنم  کجاها رفتیم و چی کارا کردیم. روزای اول سفر که از 8 شهریور شروع شد خونه عمو امین بودیم. رفته بودیم دیدن گلشید جون و زنعمو نجمه و عمو امین. این اولین باری بود که گلشید رو می دیدیم. وای که چقدر ناز بود. خوردنی و شیرین. اون موقع گلشید تقریبا 2/5 ماه سن داشت. روز اول تو عکس العمل خاصی نسبت به اون نشون ندادی. ولی روزای بعد حسادتت گل کرد و علاوه بر اینکه نمیذاشتی من گلشید رو بغل کنم از عمو و زنعمو هم میخواستی تا اونو زمین بذارن و تو رو بغل کنن. عمو و زنعموی مهربونت هم برات این کارو ...
17 مهر 1391

اُپتید....

سلام ریحانه جونم این جریان برمیگرده به زمانی که من(مامانی) و تو از دزفول برگشته بودیم مشهد. تو فرودگاه بودیم که بابا تو رو زودتر برد کنار ماشین تا ماشین رو بیاره و منم با چمدون در حال اومدن. وقتی تو و بابایی با ماشین برگشتین بابات ازم پرسید: مگه ریحانه میتونه بگه: اپتید؟ منم با خنده گفتم: آره. بابات تعریف کرد که: وقتی با هم داشتیم سوار ماشین میشدیم کفشت از پات میفته و میگی : اُپتید(اُفتید) که همون (افتاد) خودمونه. بابات اینجوری متوجه میشه که کفشت افتاده. خیلی شیطون بلا شدی عزیزم. اینقدر به خاله هات گفتم با دخترمون فارسی حرف بزنید ، اول فارسی یاد بگیره بعد دزفولی خود به خود یاد میگیره گوش ندادن . همین اول کاری اولین کلمه رو دزفولی...
17 مهر 1391

جارو برقی

سلام شیرین ترین لبخند زندگی به من چند روز پیش یه اتفاق افتاد که برام خیلی جالب بود.گلم تو دیگه ماشالا هزار ماشالا اینقدر بزرگ شدی که همه حرفای ما رو میفهمی. اون روز من تو آشپزخونه بودم که بابات رو صدا کردم و گفتم برام جاروبرقی رو بیار میخوام جارو کنم. تو هم همون جا بودی و منو نگاه میکردی که دیدم رفتی. خلاصه سرگرم کارام بودم که دیدم بابات میگه تو به من گفتی که : جارو برات بیارم؟ منم گفتم: آره ، مگه نشنیدی گفت: نه. منم با کنجکاوی پرسیدم: پس چطور متوجه شدی؟ بابات گفت: من داشتم از در اتاق رد میشدم که دیدم ریحانه پیش جارو برقی ایستاده و به زبون خودش داره منو صدا میکنه و اشاره میکنه به جارو و میگه بیا جارو رو ببریم. منم اینقدر از ای...
17 مهر 1391

خدایا شکرت....

شادی زندگی من: دوست دارم هر روز این مطلب رو برات بنویسم. احساس تک تک لحظات منه از وقتی که تو رو دارم خیلی خیلی خیلی.... دوست دارم نفسم خدا رو روزی صد هزار مرتبه به خاطر داشتنت شاکرم زندگیم با وجود تو رنگ دیگه گرفته شیرین خانم هزار تا بوس برا تو جییییییییییییییگرم ...
9 مهر 1391

جشن تولد یکسالگی دختر ناااااااااااااااازم

عزیز من گل من تولدت مبارک عزیز من گل من تولدت مبارک قشنگ شدی ماه شدی ، شدی مثل عروسک    عزیز من گل من تولدت مبارکککککک دختر گلم سلام من وبابایی تولد یکسالگیت رو بهت تبریک میگیم و امیدواریم سالهای سال این روز خیلی عزیز رو که یکی از بهترین روزای عمرمون هست، با هم برات جشن بگیریم و خدا رو شکر کنیم به خاطر وجود همچین فرشته ای که نصیبمون کرده. دوست داریم خیلی خیلی زیاد از خاله فرزانه هم خیلی تشکر میکنم از طرف ریحانه که براش مطلب گذاشته و تولدش رو تبریک گفته. دست خاله اکرم هم درد نکنه که خاطره به دنیا اومدنت رو یادآوری کرد تا مزه اون لحظه شیرین دوباره یادمون بیاد. دوستون داریم اینم عکسای تولدی که من و بابا...
21 مرداد 1391